تبليغاتX
Kürtoğlu - تراژدی عدالت

Kürtoğlu

Politic Türkce

تراژدی عدالت

 

قبل از هر چیز و به عنوان مقدمه ، باید عرض کنم که همه ی ما کم و بیش از کیفیت انتخابات آگاهی داریم ؛ و حتما در چند روز اخیر شاهد اعلام اهداف انتخاباتی کاندیداهای مختلف بوده ایم ، اما آن چه که امروز در این نوشتار می آید شامل چند گزارش از شب گردیهای شخصی است که هنوز هم نتوانسته چهره ی معشوق خود ( عدالت) را در پس این قیافه های مظلوم بیابد .

 

این نوشته از دو قسمت کاملا مجزا از هم تشکیل شده است که بخش اول آن به نوعی اطلاعیه ی کوتاه دالغا در مورد هم سنگر گرامی مان {ائل دایاغی} است و بخش دوم آن به طور کامل به تراژدی پرداخته است ، از آنجایی که در متن این گزارش ها به نوعی از قلم برتولت برشت تاسی جسته شده است ، لذا در جای جای آن و به مناسبت گزارش ، نوشته ای مستقیما از برشت ، از شاهکار نویسندگی اش { ترس و نکبت رایش سوم} آورده می شود.

 

 

بخش اول

به نام عدالت و آزادی

طی چند روز اخیر ، شاهد دستگیری یکی از اعضای خانواده ی بزرگ دالغا بودیم که سعی داشت آزادی را هر چند در تاریک ترین شب ظلمانی تاریخ ، فریاد بزند ؛ دستگیری ، فرار و آزار و اذیت خانواده ی وی ، لکه ی ننگ سیاهی بر دامان مزدوران ارتجاع خواهد بود که صدها سال پس از هبوط افکار پلیدشان به زباله دانی تاریخ ، در دادگاه عدالت و شرف محاکمه شوند ، و  آن جا قاضی و مدعی العمومی وجود نخواهد داشت تا آن ها را به داشته های بی چیزیشان بفریبند و احکام ناروا صادر کنند ، مدعی العموم آن دادگاه حقیقت و دادستان آن وجدان بیدار بشری است ، و قطعا حکم این افراد ، خواری و ذلت ابدی در پیشگاه همه ی مردمان آزاده ی جهان خواهد بود.

کمیته ی مرکزی دالغا ، ضمن اعلام همبستگی با خانواده ی ائل دایاغی و حمایت کامل از وی ، با صراحت اعلام می دارد که ائل دایاغی نیز همانند ستار خان  و عباس لسانی که فرزندان پاک دیار حق پرور آذربایجان بوده اند ، در قلب و احساس این دیار ریشه دوانیده و به عنوان اسطوره ی مبارزه علیه تبعیض و بی عدالتی همیشه جاویدان خواهد ماند.

 

و لذا صراحتا به تمامی اعضای دالغا که این وبلاگ را مطالعه می فرمایند ، از هر کمیته ای که هستند ، اعلام  می گردد که پیگیری کامل پرونده ی وی ، مهم ترین وظیفه ی کنونی دالغا می باشد و تمامی اعضا باید با حداکثر توان در صدد پیگیری این قضیه بر آیند.

 

بخش دوم

تراژدی عدالت

 

 

18 اسفند 86

ساعت 10:32 صبح

 تبریز ، چهارراه آبرسان ، 200 متر مانده به قنادی تشریفات

{ نمای بسته}

پیرمردی با دو لنگ در دست .

لزرش شدید اعضای بدن وی حکایت از ناهماهنگی دستگاه عصبی اش دارد . پیرمرد به ماشین ها نزدیک   می شود و قصد فروش لنگ ها را دارد.

ساعت 11 صبح

چهارراه مارالان

{نمای  داخل ماشین}

راننده ؛ عاقله مردی است 58 ساله ، موهای جو گندمی و نامرتب ، زیر لب چیزهای می گوید.

- 12 روز است که نتوانسته ام حقوق بازنشستگی ام را بگیرم ، از بس که بانک شلوغ است.

مسافر (1) : مگر چقدر حقوق می گیرید ؟

راننده : چیز زیادی نیست ، با عیدی و پاداش و ... می شود 200 هزار تومان

 

ساعت 11:05  صبح

تبریز ، چهارراه آبرسان

{ نمای باز}

پیرمرد به ماشین نزدیک می شود ، راننده به مسافر (2) ، پسر جان این 200 تومانی را بده به این پیرمرد.

پیرمرد دور می شود .

 

{نمای بسته داخل ماشین}

- راننده : می بینی بیچاره را ؟ روزگار برای آدم آبرو دار خیلی سخت است ، این مرد سکته کرده ، برای این که نگویند گداست ، چند لنگ در دست می گیرد و مثلا می فروشد.

 

مسافر (1) : ای آقا ، امروزه همه پول دارند ، منتهی بعضی ها ... ( نامفهوم)

 

{ نمای کلی }

مسافرین پیاده  می شوند ، ماشین به راه خود می رود.

 

 

- {برشت}

و ما پسرانشان را می گیریم  و دخترانشان را

و از رقت قلب ، سیب زمینی به پایشان می ریزیم

و می گذاریم فریاد « هایل هیتلر» بر آورند

چون مادران خودمان

آن چنان که به سیخ کشیده ها

 

20 اسفند 86

ساعت 16:20

{ نمای کلی}

چهارراه آبرسان ، موسسه ی قرض الحسنه ....

تابلوی موسسه : آقای ..... زاده ، برنده ی خوش شانس 100 هزار سکه ی طلا

{نمای بسته}

یک کارتن خواب با سر و رویی نامرتب و ژولیده ، جلوی موسسه دراز کشیده است.

{نمای کلی}

عابرین بی اعتنا می گذرند.

{ نمای بسته } تنها چیزی که در این صحنه واضح دیده می شود ؛ 100 هزار سکه و مرد کارتن خواب است.

ساعت 16:24

همان مکان

{نمای باز} یک ماشین آخرین سیستم با پنجره های کاملا باز  ؛ صدای موسیقی بلند و واضح شنیده می شود ، راننده یک پسر جوان با موهای پیرایش شده و کاملا مرتب ،

{موسیقی} آی آدما .... لازمه که کمک کنید ...... فکری برای بستن ، بال های شاپرک کنید....

ساعت 16:49

{نمای باز}

{بنرتبلیغاتی} ما همه به کاندیدای ضد تبعیض و فساد و حامی حق مطلومان .... رای ....

{نمای بسته}

 همان کارتن خواب و مردم بی اعتنا می گذرند....

{ نمای باز}

زیر پل روگذر باقر خان ، چهارراه آبرسان

پلیس امنیت اخلاقی در حال تذکر به یک زوج جوان ...

2 پلیس زن در حال تهدید یک دختر جوان ...

زنی میانسال از بین عابرین می گذرد ، اندکی به چهره ی پلیس زن خیره می شود و با خود می اندیشد...

{ نمای بسته}

زن میان سال زیر لب می گوید :  ا... ا... ا... این همان منیژه ، دختر بدکاره ی محل ماست که چند سال پیش توبه کرده است........

- {برشت}

و به هر جا پایمان برسد ،

مادرها امنیت ندارند و بچه ها

زیرا که ما به کودکان خود نیز رحم نکرده ایم.

 

 

-{برشت}

نفاق مردم ما را بزرگ کرد .

زندانیان ما  ، در بازداشتگاه بر سر هم می کوبیدند ، و  آن که ستم کرده بود و آن که ستم دیده بود را بر ارابه مان سوار کردیم.

..... و خدایی نیست ..

جز آدولف هیتلر

21 اسفند 86

ساعت 22:00

چهارراه آبرسان

{نمای کلی}

ستاد انتخاباتی دانشجویی مهندسی مردمی .....

دو نفر جلوی درب ورودی ...

کاغذ های تبلیغاتی به همراه شکلات به رای دهندگان داده می شود...

- {برشت}

رای دهندگان

کاسه های گرم تر از آش

دوان دوان آمده اند تا آزارگرشان را انتخاب کنند

نه نان ، نه کره ، نه پالتو و نه غذا

آنان هیتلر را انتخاب کرده اند

ساعت 23 شب

فلکه دانشگاه

پاساژ صدف

{نمای بسته}

پیرزنی 60؟ ساله ، داخل پاساژ ، روی زمین نشسته و مشغول تمیز کردن شیشه های درب ورودی پاساژ است ؛

{ نمای باز}

کوچه ی فرعی روبروی دانشگاه تبریز

- نوشته روی دیوار : م..... ا.... نژاد  دشمن تبعیض و فساد

{ نمای بسته}

پیرزن هم چنان در حال کار

در آمد روزانه : 2000 تومان

در آمد ماهانه : 60000 تومان

 

{ نمای باز}

پلاکارد بزرگ

ما همه ...... به کاندیدای عدالت خواه ، برخاسته از میان توده ی پابرهنگان ..... رای می دهیم ...

 

Flash back

چهار روز قبل ؛ چاپ خانه ...

{نمای بسته}

دفتر مدیریت چاپ خانه  آقای ....

{ نمای باز}

2 نفر در حال صحبت با مدیریت چاپ خانه

-کاندیدای عدالت خواه : ما به 4 بنر و 20 پلاکارد نیازمندیم ....

- مدیر : هزینه ی این عمل ( البته اصلا قابل شما را ندارد) می شود ...

{ نمای بسته} مدیر در حال محاسبه

{ نمای بسته } کاندیدای عدالت خواه با گوشی تلفن همراه خود صحبت می کند ...

- نه .... نه .... بهشان بگو فقط 3 روز مغازه را اجاره می خواهیم ..... آره .... به ... بگو که چند تا دفتر دیگر هم در حاشیه ی شهر بزنند ، آری .... رای.... از.... آن ها ..... راحت تر.... ( نامفهوم)

{نمای باز}

مدیر : هزینه ای که شما باید بپردازید :  25 میلیون تومان ....

کاندیدای عدالت خواه : خیلی خوب ، اما در نظر داشته باشید که اگر تخفیف می دادید ، من همانند دوره ی قبل که به مجلس رفتم ، از خجالت شما ........

 

بازگشت به چهار روز بعد

ساعت 23:10

پاساژ صدف

{نمای بسته}

پیرزن هم چنان در حال کار

- {برشت}

شکنجه شدگان می آیند؛

آنان که با شلاق به حرف آمده اند

تمام شب را سکوت کرده اند.

زن ها و رفقایشان شک زده می نگرندشان

زیرا

از سحر خبر ندارند.

ساعت 00:45

چهارراه آبرسان به طرف منصور

از داخل ستاد تبلیغاتی صدای خنده و شادی به گوش می رسد.

{نمای بسته}

دو نفر با شکم باد کرده و ریش های انبوه از ستاد خارج می شوند ....

{نمای کلی}

صدای خفه ی ماشین هایی که از خیابان رد می شوند ....

{نمای بسته}

مرد اولی : ببین ، از همین حالا بهتان بگویم که اگر .... نماینده بشود ، باید مرا ..... رئیس ؟..... (نامفهوم) صدایش با یک آروغ کوتاه قطع می شود.

مرد دومی : البته ..... البته ....  از برکات نظام دموکراسی اسلامی .....( سکسکه می کند) ... اه ... این چلوکباب هم هیچ .... (سکسکه) با معده ی من .....

-{برشت)

با تابوت های سربی می آیند

که در آن پنهان کرده اند

از انسانی تسلیم نا شده

- که در نبرد طبقاتی برای زندگی بهتر جنگیده

چیزی را که ساخته اند.

2 ساعت قبل

قونقا باشی

{نمای بسته}

پسرک سیگار فروش در حال نزاع با مشتری ، فقط برای 25 تومان پول خرد.

نام : محمد

سن : 12 سال

پدر : بی کار و معتاد

مادر : ندارد

تحصیلات : بی سواد

شغل : 4 سال است که سیگار می فروشد.

در آمد روزانه : 3 هزار تومان که دو دستی تقدیم پدر معتاد می شود.

 

همان ساعت

چند صد متر بالاتر از محمد و بساطش

یک خانواده ، داخل ماشین شاسی بلند در حال خوردن بستنی

{نمای بسته} ضبط ماشین

مارک :JVC

قیمت به همراه اجرت نصب و باند و ... : حدود 5/1 میلیون تومان

صدای آهنگ :

شاخه ی تکیده .... گل ارکیده .....

دستای ظریفش تو دست مادر ..... ارکیده تنهاست ..... ....

بیا نزاریم گل ارکیده .... گلی که ....

-{برشت}

و ما ملت های دیگر را لگد مال می کنیم

هم چنان که قبلا ملت خودمان را لگد مال کرده ایم.

 

{نمای کلی}

محمد هم چنان در حال فروش سیگار

 

- {برشت}

آشتی دهندگان طبقات

با چکمه ی مندرس و غذای فاسد

بینوایان را به کار می کشند

یک سال با هم یکسانند

شاگرد مکانیک و بچه ی پولدار

اما

آنان مزد گرفتن را ترجیح می دهند.

 

یتیمان و بیوگان می آیند

به آنان هم عهد سپرده اند که

روزگار بهتری فرا می رسد.

فعلا باید فداکار باشند و مالیات بپردازند

چون گوشت را گران کرده اند .

دوران آسایش دور است.

 

و تبعیض و بی عدالتی ، هم چنان که قدمتی به اندازه ی شرارت انسانی دارند ، تا پایان عمر جانیان باقی خواهند ماند......