تراژدی عدالت
قبل از هر چیز و به عنوان مقدمه ، باید عرض کنم که همه ی ما کم و بیش از کیفیت انتخابات آگاهی داریم ؛ و حتما در چند روز اخیر شاهد اعلام اهداف انتخاباتی کاندیداهای مختلف بوده ایم ، اما آن چه که امروز در این نوشتار می آید شامل چند گزارش از شب گردیهای شخصی است که هنوز هم نتوانسته چهره ی معشوق خود ( عدالت) را در پس این قیافه های مظلوم بیابد .
این نوشته از دو قسمت کاملا مجزا از هم تشکیل شده است که بخش اول آن به نوعی اطلاعیه ی کوتاه دالغا در مورد هم سنگر گرامی مان {ائل دایاغی} است و بخش دوم آن به طور کامل به تراژدی پرداخته است ، از آنجایی که در متن این گزارش ها به نوعی از قلم برتولت برشت تاسی جسته شده است ، لذا در جای جای آن و به مناسبت گزارش ، نوشته ای مستقیما از برشت ، از شاهکار نویسندگی اش { ترس و نکبت رایش سوم} آورده می شود.
بخش اول
به نام عدالت و آزادی
طی چند روز اخیر ، شاهد دستگیری یکی از اعضای خانواده ی بزرگ دالغا بودیم که سعی داشت آزادی را هر چند در تاریک ترین شب ظلمانی تاریخ ، فریاد بزند ؛ دستگیری ، فرار و آزار و اذیت خانواده ی وی ، لکه ی ننگ سیاهی بر دامان مزدوران ارتجاع خواهد بود که صدها سال پس از هبوط افکار پلیدشان به زباله دانی تاریخ ، در دادگاه عدالت و شرف محاکمه شوند ، و آن جا قاضی و مدعی العمومی وجود نخواهد داشت تا آن ها را به داشته های بی چیزیشان بفریبند و احکام ناروا صادر کنند ، مدعی العموم آن دادگاه حقیقت و دادستان آن وجدان بیدار بشری است ، و قطعا حکم این افراد ، خواری و ذلت ابدی در پیشگاه همه ی مردمان آزاده ی جهان خواهد بود.
کمیته ی مرکزی دالغا ، ضمن اعلام همبستگی با خانواده ی ائل دایاغی و حمایت کامل از وی ، با صراحت اعلام می دارد که ائل دایاغی نیز همانند ستار خان و عباس لسانی که فرزندان پاک دیار حق پرور آذربایجان بوده اند ، در قلب و احساس این دیار ریشه دوانیده و به عنوان اسطوره ی مبارزه علیه تبعیض و بی عدالتی همیشه جاویدان خواهد ماند.
و لذا صراحتا به تمامی اعضای دالغا که این وبلاگ را مطالعه می فرمایند ، از هر کمیته ای که هستند ، اعلام می گردد که پیگیری کامل پرونده ی وی ، مهم ترین وظیفه ی کنونی دالغا می باشد و تمامی اعضا باید با حداکثر توان در صدد پیگیری این قضیه بر آیند.
بخش دوم
تراژدی عدالت
18 اسفند 86
ساعت 10:32 صبح
تبریز ، چهارراه آبرسان ، 200 متر مانده به قنادی تشریفات
{ نمای بسته}
پیرمردی با دو لنگ در دست .
لزرش شدید اعضای بدن وی حکایت از ناهماهنگی دستگاه عصبی اش دارد . پیرمرد به ماشین ها نزدیک می شود و قصد فروش لنگ ها را دارد.
ساعت 11 صبح
چهارراه مارالان
{نمای داخل ماشین}
راننده ؛ عاقله مردی است 58 ساله ، موهای جو گندمی و نامرتب ، زیر لب چیزهای می گوید.
- 12 روز است که نتوانسته ام حقوق بازنشستگی ام را بگیرم ، از بس که بانک شلوغ است.
مسافر (1) : مگر چقدر حقوق می گیرید ؟
راننده : چیز زیادی نیست ، با عیدی و پاداش و ... می شود 200 هزار تومان
ساعت 11:05 صبح
تبریز ، چهارراه آبرسان
{ نمای باز}
پیرمرد به ماشین نزدیک می شود ، راننده به مسافر (2) ، پسر جان این 200 تومانی را بده به این پیرمرد.
پیرمرد دور می شود .
{نمای بسته داخل ماشین}
- راننده : می بینی بیچاره را ؟ روزگار برای آدم آبرو دار خیلی سخت است ، این مرد سکته کرده ، برای این که نگویند گداست ، چند لنگ در دست می گیرد و مثلا می فروشد.
مسافر (1) : ای آقا ، امروزه همه پول دارند ، منتهی بعضی ها ... ( نامفهوم)
{ نمای کلی }
مسافرین پیاده می شوند ، ماشین به راه خود می رود.
- {برشت}
و ما پسرانشان را می گیریم و دخترانشان را
و از رقت قلب ، سیب زمینی به پایشان می ریزیم
و می گذاریم فریاد « هایل هیتلر» بر آورند
چون مادران خودمان
آن چنان که به سیخ کشیده ها
20 اسفند 86
ساعت 16:20
{ نمای کلی}
چهارراه آبرسان ، موسسه ی قرض الحسنه ....
تابلوی موسسه : آقای ..... زاده ، برنده ی خوش شانس 100 هزار سکه ی طلا
{نمای بسته}
یک کارتن خواب با سر و رویی نامرتب و ژولیده ، جلوی موسسه دراز کشیده است.
{نمای کلی}
عابرین بی اعتنا می گذرند.
{ نمای بسته } تنها چیزی که در این صحنه واضح دیده می شود ؛ 100 هزار سکه و مرد کارتن خواب است.
ساعت 16:24
همان مکان
{نمای باز} یک ماشین آخرین سیستم با پنجره های کاملا باز ؛ صدای موسیقی بلند و واضح شنیده می شود ، راننده یک پسر جوان با موهای پیرایش شده و کاملا مرتب ،
{موسیقی} آی آدما .... لازمه که کمک کنید ...... فکری برای بستن ، بال های شاپرک کنید....
ساعت 16:49
{نمای باز}
{بنرتبلیغاتی} ما همه به کاندیدای ضد تبعیض و فساد و حامی حق مطلومان .... رای ....
{نمای بسته}
همان کارتن خواب و مردم بی اعتنا می گذرند....
{ نمای باز}
زیر پل روگذر باقر خان ، چهارراه آبرسان
پلیس امنیت اخلاقی در حال تذکر به یک زوج جوان ...
2 پلیس زن در حال تهدید یک دختر جوان ...
زنی میانسال از بین عابرین می گذرد ، اندکی به چهره ی پلیس زن خیره می شود و با خود می اندیشد...
{ نمای بسته}
زن میان سال زیر لب می گوید : ا... ا... ا... این همان منیژه ، دختر بدکاره ی محل ماست که چند سال پیش توبه کرده است........
- {برشت}
و به هر جا پایمان برسد ،
مادرها امنیت ندارند و بچه ها
زیرا که ما به کودکان خود نیز رحم نکرده ایم.
-{برشت}
نفاق مردم ما را بزرگ کرد .
زندانیان ما ، در بازداشتگاه بر سر هم می کوبیدند ، و آن که ستم کرده بود و آن که ستم دیده بود را بر ارابه مان سوار کردیم.
..... و خدایی نیست ..
جز آدولف هیتلر
21 اسفند 86
ساعت 22:00
چهارراه آبرسان
{نمای کلی}
ستاد انتخاباتی دانشجویی – مهندسی – مردمی .....
دو نفر جلوی درب ورودی ...
کاغذ های تبلیغاتی به همراه شکلات به رای دهندگان داده می شود...
- {برشت}
رای دهندگان
کاسه های گرم تر از آش
دوان دوان آمده اند تا آزارگرشان را انتخاب کنند
نه نان ، نه کره ، نه پالتو و نه غذا
آنان هیتلر را انتخاب کرده اند
ساعت 23 شب
فلکه دانشگاه
پاساژ صدف
{نمای بسته}
پیرزنی 60؟ ساله ، داخل پاساژ ، روی زمین نشسته و مشغول تمیز کردن شیشه های درب ورودی پاساژ است ؛
{ نمای باز}
کوچه ی فرعی روبروی دانشگاه تبریز
- نوشته روی دیوار : م..... ا.... نژاد دشمن تبعیض و فساد
{ نمای بسته}
پیرزن هم چنان در حال کار
در آمد روزانه : 2000 تومان
در آمد ماهانه : 60000 تومان
{ نمای باز}
پلاکارد بزرگ
ما همه ...... به کاندیدای عدالت خواه ، برخاسته از میان توده ی پابرهنگان ..... رای می دهیم ...
Flash back
چهار روز قبل ؛ چاپ خانه ...
{نمای بسته}
دفتر مدیریت چاپ خانه آقای ....
{ نمای باز}
2 نفر در حال صحبت با مدیریت چاپ خانه
-کاندیدای عدالت خواه : ما به 4 بنر و 20 پلاکارد نیازمندیم ....
- مدیر : هزینه ی این عمل ( البته اصلا قابل شما را ندارد) می شود ...
{ نمای بسته} مدیر در حال محاسبه
{ نمای بسته } کاندیدای عدالت خواه با گوشی تلفن همراه خود صحبت می کند ...
- نه .... نه .... بهشان بگو فقط 3 روز مغازه را اجاره می خواهیم ..... آره .... به ... بگو که چند تا دفتر دیگر هم در حاشیه ی شهر بزنند ، آری .... رای.... از.... آن ها ..... راحت تر.... ( نامفهوم)
{نمای باز}
مدیر : هزینه ای که شما باید بپردازید : 25 میلیون تومان ....
کاندیدای عدالت خواه : خیلی خوب ، اما در نظر داشته باشید که اگر تخفیف می دادید ، من همانند دوره ی قبل که به مجلس رفتم ، از خجالت شما ........
بازگشت به چهار روز بعد
ساعت 23:10
پاساژ صدف
{نمای بسته}
پیرزن هم چنان در حال کار
- {برشت}
شکنجه شدگان می آیند؛
آنان که با شلاق به حرف آمده اند
تمام شب را سکوت کرده اند.
زن ها و رفقایشان شک زده می نگرندشان
زیرا
از سحر خبر ندارند.
ساعت 00:45
چهارراه آبرسان به طرف منصور
از داخل ستاد تبلیغاتی صدای خنده و شادی به گوش می رسد.
{نمای بسته}
دو نفر با شکم باد کرده و ریش های انبوه از ستاد خارج می شوند ....
{نمای کلی}
صدای خفه ی ماشین هایی که از خیابان رد می شوند ....
{نمای بسته}
مرد اولی : ببین ، از همین حالا بهتان بگویم که اگر .... نماینده بشود ، باید مرا ..... رئیس ؟..... (نامفهوم) صدایش با یک آروغ کوتاه قطع می شود.
مرد دومی : البته ..... البته .... از برکات نظام دموکراسی اسلامی .....( سکسکه می کند) ... اه ... این چلوکباب هم هیچ .... (سکسکه) با معده ی من .....
-{برشت)
با تابوت های سربی می آیند
که در آن پنهان کرده اند
از انسانی تسلیم نا شده
- که در نبرد طبقاتی برای زندگی بهتر جنگیده –
چیزی را که ساخته اند.
2 ساعت قبل
قونقا باشی
{نمای بسته}
پسرک سیگار فروش در حال نزاع با مشتری ، فقط برای 25 تومان پول خرد.
نام : محمد
سن : 12 سال
پدر : بی کار و معتاد
مادر : ندارد
تحصیلات : بی سواد
شغل : 4 سال است که سیگار می فروشد.
در آمد روزانه : 3 هزار تومان که دو دستی تقدیم پدر معتاد می شود.
همان ساعت
چند صد متر بالاتر از محمد و بساطش
یک خانواده ، داخل ماشین شاسی بلند در حال خوردن بستنی
{نمای بسته} ضبط ماشین
مارک :JVC
قیمت به همراه اجرت نصب و باند و ... : حدود 5/1 میلیون تومان
صدای آهنگ :
شاخه ی تکیده .... گل ارکیده .....
دستای ظریفش تو دست مادر ..... ارکیده تنهاست ..... ....
بیا نزاریم گل ارکیده .... گلی که ....
-{برشت}
و ما ملت های دیگر را لگد مال می کنیم
هم چنان که قبلا ملت خودمان را لگد مال کرده ایم.
{نمای کلی}
محمد هم چنان در حال فروش سیگار
- {برشت}
آشتی دهندگان طبقات
با چکمه ی مندرس و غذای فاسد
بینوایان را به کار می کشند
یک سال با هم یکسانند
شاگرد مکانیک و بچه ی پولدار
اما
آنان مزد گرفتن را ترجیح می دهند.
یتیمان و بیوگان می آیند
به آنان هم عهد سپرده اند که
روزگار بهتری فرا می رسد.
فعلا باید فداکار باشند و مالیات بپردازند
چون گوشت را گران کرده اند .
دوران آسایش دور است.
و تبعیض و بی عدالتی ، هم چنان که قدمتی به اندازه ی شرارت انسانی دارند ، تا پایان عمر جانیان باقی خواهند ماند......
